تبلیغات
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهانه است - مطالب حرفای دلم برای رضا...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

 

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه‌هایی غریب می‌آمد از جنس دل‌تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی‌خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و این‌ها پیش از قصه‌ی لبخند تو بود.

   جای خلوتی بود. وسطٍ نیستی. گفتی: "هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: "نیستی." باز گفتی: "هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل‌ام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم: "هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی: "غلطی." و این هنوز پیش از قصه‌ی دست‌های تو بود. 

  وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می‌بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه‌ی سینه‌ام را آتش می‌زد. و من ذوب می‌شدم و پروانه‌ها نه، فرشته‌ها حیرت می‌کردند و این وقتی بود که هنوز دست‌هات انگشتان‌ام را نبوییده بودند. 

    یک شب که ماه بدر بود و چشم‌هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل‌اش می‌خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست‌هات هجوم آوردی تا دست‌هام را فتح کردی. انگشتان‌ات بر شانه‌ی انگشتان‌ام تکیه زدند و در آغوش آن‌ها غنودند. تو ترانه‌های عاشقانه می‌سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون‌ام فریاد می‌کشید. چیزی شعله‌ور می‌شد. شراره‌های عشق می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی: "حال چه گونه است؟" گفتم: "تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی: "تو هم‌چنان غلطی." و این هنوز پیش از قصه‌ی نگاه تو بود.

  فرشته‌ای پر کشید تا نزدیک‌تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن‌هایم را با انگشتان‌ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی: "برخیز!" گفتم: "نمی توانم." بعد ناگهان چشم‌هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک‌هایم را از گونه‌هایم ستردی. فرشته پیش‌تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می‌رفتم. گفتم: "این چیست؟" گفتی: "اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال‌هاش از التهابِ عشق من سوخت. گفتی: "حال چه‌گونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته‌ای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی: "چنین کنند با عاشقان...

دوست دارم باور کن.

 



نوشته شده توسط :کاترین
جمعه 4 مرداد 1387-08:07 ق.ظ
نظرات() 

تو را دوست دارم

بدون هیچ درخواستی

مرا دریاب

تا بدانی که وجودم برای توست

مرا بخوان

تا بدانی که تمام من به اسم توست

خرسندم که با تو هستم

و تو را در کنار دارم

وقتی دنیا با ما سر جنگ داشت

تنها یاد تو برایم راه توشه بود

و اسم تو را بر

 تک درخت باغ سرد تنهایی هایم حک کردم

 

 

 

باز  زیر دانه های برف به یادت تنها قدم زدم

باز لحظه رفتنت مثال برفی از جلوی چشمانم  گذشت

باز چشمای بی قرار من رفتنت را با قطره اشکی همراهی کرد

باز قلبم  آرام نگرفت

لبهای خشکیده  من عادت خنده را برای خود افسانه ای  دست نیافتنی کرده است

باز شب های تنهایی من سپری نمی شود انگار طلوعی برای فردا نیست

باز عکس دیگری از تو را در آتش می افکنم و آهنگ جداییمان را از سوختن آن میشنوم

ولی باز هم دستان من توان نوشتن نامه وداع را ندارد

نمیدانم چه باید کرد

 

 

 

 

 

 

اگه این دلم گرفته اگه قلبه من شکسته

اگه این زمونه درو به روی آرزوم بسته 

اگه که هنوز در
 دوری تو دل من خونه کرده

اگه اون چشم سیاهت دلمو دیوونه کرده


اگه که
 قلب کوچیکم تو دلت جایی نداره

اگه که اون قلب پاکت اسمه دیگرو
 میاره

اگه که دوسم نداری حتی قد یه قناری


اگه حتی اسمی از من توی
 عمرت نمیاری

اگه که هنوز هنوزه دل من چشم به راته


اگه که هنوز دل من
 عاشق اون خندهاته

اگه تقدیره من این بود که تو حسرتت بمونم
 

شب و روز
 هر جا که باشم از جدای ها بخونم 

باشه حرفی نیست عزیزم دلی که دیگه نموده
 

به خدا هر جا که بود اسمی جز اسمت نخونده
 

اما این قلبه شکسته سهمش
 شد تنهایی درد 

نمیدونی که نگاهت با دل من چه ها کرد

 

 

 به خدا دوست دارم دوست دارم Smiley

منو ببخش

خداحافظ



نوشته شده توسط :کاترین
یکشنبه 26 خرداد 1387-11:06 ق.ظ
نظرات() 

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست.................

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است
...
دوست دارم رضا .. دلم برات خیلی تنگ شده 
کاش می شد بهت زنگ بزنم ، صداتو بشنوم
دارم دیوونه میشم از دوریتSmiley


نوشته شده توسط :کاترین
جمعه 9 فروردین 1387-04:03 ق.ظ
نظرات() 

گاهی او قا ت برای رسیدن به هدفی حاضری هفت دریا و آسمون رو پشت سر بذاری

اما وقتی به هدفت نزدیک میشی قدم آخر برات سخت میشه ،

چرا؟

مگه این تو نبودی که شب و روز خوابشو میدیدی..!

خواب میدیدی بهش رسیدی؛

چیزی رو که می خواستی کم و بیش به دست آوردی!!

حالا چی شده؟

نکنه ترسیدی...!؟

می خوای برگردی...!؟

چی؟

راضی نیستی؟

این حقت نبود؟

بیشتر از این می خوای؟

نه!

 نمی تونی برگردی!

آخه جراتشو نداری!

یا شاید هم دیگه فرصتشو نداری ..!؟ 

اما هنوز تردیدی نارنجی همه ی وجودتو پر کرده...

اما یه شاعری می گه: خواستن توانستن است،

حالا نمی دونم آخرش رو چی باید بگم؟

.......

بگم خواست ولی نتونست

یا خواست و تونست...؟؟؟؟



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 4 بهمن 1386-10:01 ق.ظ
نظرات() 

سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده دل می گشایم گریه بی اختیارم
سر به روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده دل می گشایم گریه بی اختیارم
از غم نا مردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه كردن
دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم


عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارش
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم


در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم


شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

رضا دلم برات تنگ شدهSmileySmiley




نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 4 بهمن 1386-10:01 ق.ظ
نظرات() 

 

بعضی حرفارو نمی شه زد

با اینکه همش سر زبونتن٬با اینکه دلت می خواد دادشون بزنی

با اینکه راه نفستو می بندن٬با اینکه هر روز سنگین تر میشن٬پشتتو خم می کنن٬

ولی

بعضی حرفارو نمی شه زد.

از همون جور حرفایی که تا بهشون فکر میکنی٬ بغض گلوتو می گیره

که تا میای بگیشون٬اشکات سرازیر میشه و تو٬ فقط خجالت میکشی...

حرفایی که آخر همشون٬ به جای نقطه٬ علامت سؤاله

سؤالایی که نمی دونی از کی باید جوابشونو بگیری

و تو فقط دلت می سوزه...

خدایا!کمکم کن...خدایا٬خیلی کمکم کن٬خیلی...

خدایا٬همه ی وجودم نفرت شده...کمکم کن...همه ی وجودم ترس شده...کمکم کن...

منو ببر پیش خودت...خیلی خسته ام...خدایا٬دلم از دست بنده هات خیلی شکسته٬خیلی گرفته.

مگه جای تو٬توو دل آدما نیست؟مگه قرار نیست هروقت دل کسی میشکنه٬عرش تو به لرزه دربیاد؟

خدایا یه کاری کن...

خدایا٬یه جایی٬یه جوری٬نذار بسوزم...کمکم کن...نذار غرق بشم...نذار ـ بیشتر از این ـ خرد شم...

خدایا٬آغوشتو باز کن....

                                                      



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 4 بهمن 1386-10:01 ق.ظ
نظرات() 

سلام...

خیلی وقته هیچی ننوشتم.

الانم که اومدم حالم اصلا خوب نیست. دلم خیلی گرفته. دلم می خواد داد بزنم.

نمی دونم دلم چی می خواد. نمی دونم با چی آروم میشم. نمی دونم باید حرفامو به کی بگم؟  تا حالا اینقدر تنها نبودم.

دلم تنگه.. دلم برای بابا تنگ شده. نمی تونم بگم چه احساسی دارمSmiley

دلم می خواست الان بابا زنده بود سرمو میذاشتم رو شونه هاش زار می زدم اونم دستشو می کشید توی موهام میگفت گریه نکن عزیزم...

کاش الان میتونستم حرف بزنم. دردمو بگم.  کاش میشد یکی دردمو می فهمید. کمکم می کرد.. خیلی حالم بده. نمی دونم چیکار کنم..

دلم می خوا داد بزنم . خودمو خالی کنم .

می دونی دلم چی می خواد؟؟ دلم می خواد برم شمال ٬ برم لب ساحل کنار دریا قدم بزنمو گریه کنم..

دلم واسه شمال لک زدهSmiley میدونی چند وقته نرفتم؟  کاش میشد برم البته نه تنها..

با رضا

  آرزومه

Smiley

  دارم می ترکم از غصه .. دارم می میم

تورو خدا به دادم برس

 

 



نوشته شده توسط :کاترین
سه شنبه 11 دی 1386-08:01 ق.ظ
نظرات() 

 

این بار فانوس نگاهت راه را برایم روشن می کند

باقلبی پر از خورشیدچشم در چشم مهتاب

آمدنت را انتظارمی کشم می دانم که از پس ابرها

با یک آسمان باران خواهی آمد وتنها مرا خواهی شست.

آخرین گامهایم هدیه به تو که در

پشت رنگین کمان آرزوهایم گم شده ای

می دانم که برای پیدا کردنت کمی دیر جنبیده ام ولی

احساس غریبی نمی کنم.

زیرا این احساس احساسی سبز است که مرا تاسبزی

وجودت می کشاند.



نوشته شده توسط :کاترین
چهارشنبه 14 آذر 1386-03:12 ق.ظ
نظرات() 

ممنوم که عاشقم کردی...

زیباترین اعترافم عشق تو بود

رضای خوب و مهربونم

عزیزم

نازنینم

بهترینم...

عشقی که به من دادی

بی نهایت... بزرگ... عمیق... بدون تکرار

عاشقانه ترین و با معناترین عشق دنیاست

و فقط یک چیز:

ممنوم که عاشقم کردی.



نوشته شده توسط :کاترین
شنبه 3 آذر 1386-06:11 ق.ظ
نظرات() 

هرگز نگو هرگز

دل مرا شکستند

همه دل مرا شکستند

از تو دلگیر نیستم

که همه دل مرا شکستند

ذره های روح من

گشته اند خاموش در واژه شکست

این چه احساسی است در دل من

که هرگز نمی توانم بازگو کنم ان را

جز تو به کس

همه می گویند باید زندگی کرد

من می خواهم زندگی کنم . اما

هم انها که می گویند زندگی کن . نمی گذارند

به سکوت و نا امیدی خویش

جوینده نامی هستم

تو میندیش که این نام همان نام توست

من به غیر از تو نام دگری هرگز نمی جویم

پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 24 آبان 1386-07:11 ق.ظ
نظرات() 

وقت رفتن هدیه ای دادم به تو                      حرف دل یا تحفه ای دادم به تو

تا که هر وقت دیده ات بر آن فتاد                   گفته های گفته ام آید به یاد

یاد آن شبها که تا صبح و سحر                     دوخته بودم دیدگانم را به در

تا بگویم یا که باز آ از سفر                          یا بمان یا نیز مرا با خود ببر

یاد شیهایی که با اندوه و آه                           چهره ات آید به یادم گاه گاه

هدیه ام آن قلب و احساس من است                هدیه ات آهنگ تب دار من است

هدیه ای زیور شد ست از نام تو                    ناشکفته غنچه ای در باغ تو

پای آن گل هدیه باشد خار من                       نام این هدیه بود اشعار من

                              

                                          دوست دارم رضا

 



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 24 آبان 1386-07:11 ق.ظ
نظرات() 

خداحافظی

خداحافظی...

در این حریم سرگردانی که هیچ کس مرا به خود نمی خواند،  با این حنجره ی زخمی چقدر تنهایم... می ترسم کنار نفسهای گرم پنجره صدای آه شکسته ام خاکستر سیاه ماه را روی شیروانی شبم پهن کند. می ترسم اشکهایم در جیبم آتش بگیرد و گناه دستهای تو تمام شعرهایم را پاک کند...می ترسم آئینه میخکوب شده بر دیوار هرچه را دیده از یاد ببرد و دیگر هیچکس مرا در چشمان تو امتداد ندهد. می ترسم هیچکس نگوید تکلیف این قلب ساده و حرفهای ناگفته چیست...
تو را دوست دارم بی آنکه دلیل قانع کننده ای داشته باشم. کاش پیش از آنکه آئینه ی باورم مرا خنجر زند و من از گذرگاه تنگ تردید پامال غرورم را نظاره کنم، عشق را میان خاطراتت دفن  کرده بودم... کاش کسی برایت گفته بود وقتی در حریم حوالی یاسها می وزی، مراقب حال شاپرکها باش، کاش می دانستی روزها، تمام روزها، پاره های دیگر آن شبی هستند که من تو را گم کردم... و از آن شب تمام یکشنبه هایم بارانی شد. و مترسک گریان باغ رویای تو در هیاهوی کلاغهای سیاه تنفر جان داد، تا گندمهای دشت عشقت تا خورشید قد بکشند. کاش می دانستی که چقدر خندیدم وقتی تو هم مثل تمام این آدمکهای مقوایی واژه سیاه نیرنگ را در گوشهایم که نمی خواستند بشنوند زمزمه کردی و وقتی خنده ام را بلعیدم چقدر طعم گریه داشت... کاش می دانستی چقدر دلگیرم...
 بیهوده سعی می کنم خودم را فریب دهم که شاید تقدیر این بود ، و قانع کنم خودم را به قیمت بودن.. بی آنکه بدانم تا کی باید این بها را بپردازم؟؟ فکر می کنم به لحظه های غریبی که نمی دانم از کدام سو  وزیدند که آسمان هم خبر نداشت و ناگهان هایی که آمدند و مرا تا فراموشی های ذهنت بردند و در ذهن تو از من تنها رد پایی ماند که آنهم در غبار نگاه غروب مهو شد و دیگر هیچکس آفتاب را روی پیراهن تو گلدوزی نکردو به احترام اشکهای دلت واژه های سرگردان را در میان سینه سفید کاغذ به بازی نگرفت... هراس از این پس بی تو بودن را در جیبهایم می گذارم و چون نگاه خسته ای فرو می ریزم در ازدهام خاطره هایت... بی تو چه کنم؟؟
 صدای سمفونی باد پیامی از رفاقت آن روزهای صمیمی است که حرفهای تو از دل بر می خاست و خنده هایت عطر صداقت باران داشت . وقتی به مهمانی دستهایم آمدی زمان در کشاکش بی حوصلگی حاصلی جز بیهودگی نداشت. اما تو تمام راه را پیاده رفتی و چقدر شبیه خودت بودی و من همانقدر ترسیده گام در ابتدای راه نهادم که کبوتری نوبال نفسهای گم شده ی باد.. و چه کودکانه تصور می کردم پشت دیوارهای خاک گرفته صدایت ، دروغ واژه بی رنگی است که می توان آنرا از میان شناسنامه ات خط زد و راستی چقدر زیبا بود وقتی فکر می کردم که تمام آسمان را در دستهایم دارم وقتی که صمیمانه دوستت می دارم و به اشتباه گمان می کردم که تو با من از یک قبیله ای و دستهایت حجاب فاصله را بر میدارد ...
خسته ام. میان موجهای آبی آب خودم را می بینم ، طرحی غریب و بیگانه که رها شده در نهایت دلتنگی . اینبار هم حرفی برای گفتن ندارم .
 ستاره ها را می شمارم تا ماه بخوابد . چشمم به قاب عکسهای گذشته می افتد  که بی خیال کنج طاقچه خمیازه می کشند. چقدر دلم برایت تنگ می شود... بازهم در فضای سنگین و خفه ی اتاق بر سر تنهایی خاطراتم دست می کشم و ورق های چروکیده ی گذشته را در چشمانم غرق می کنم. سایه روشنهای خاطراتت که روی حافظه رنگی دفترم جا خوش کرده اشکهایم را می بلعد و من دوست دارم بدانم چگونه دستهایت لبخند آفتاب را دروغ نوشت و چشمهایت برای گریستن شانه های غروب را التماس کرد . می گریزم مانند کولیان آواره ، و قاب لبخندم را به بغض ستاره های سوخته می بخشم .. می دانم بیهوده می سرایم  حسرت چشمانی که احساسم را  لگدمال کرد و بی هیچ وحشتی سایه اش را جمع کرد و روی خط سرنوشت به راه افتاد ...
دردی تلخ، احساسی گنگ را در دلم بیدار می کند و من ناباورانه غروب تو را روی تمام دیوارها می نویسم . درختهای ساکت کوچه را نگاه می کنم و خودم را که چقدر در میان مردم جهان اضافی ام ... می دانم که تو بی گناهی و گناه، تنها ساده بودن من است . می دانم روزی می روی... در یک بعدازظهر اخمو، یا یک صبح مه آلود ، یا شبی که باد ، ماه را چون لکه ای سفید از لباس خواب خدا می دزدد و بر سینه سیاه آسمان سنجاق می کند و فراموش می کنی در میان عشقهای آهنینی که بوی زنگ می دهند ، دختری را که تنهاتر از ماه زیست....
می دانی که؟ دارند خوابهای ندیده را به قامت شبهای من می برند. اما هنوز روی پلکان سیمانی حافظه ام فراموشی را معماری نکرده اند. شاید نبینمت.. شاید که نه، دیگر نمی بینمت . اما کاش روزی بفهمی
خداحافظی چقدر مشکل بود...




نوشته شده توسط :کاترین
دوشنبه 21 آبان 1386-10:11 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2