تبلیغات
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهانه است - مطالب شهریور 1386
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

به یاد تنها عشقم...

یاد تو همیشه اینجاست٬ غم تو نمیره از یاد

نمیشه ترانه ای خوند که به یاد تو نیفتاد

می بینی که چه تلخ چه شیرین می تونه مال تو باشه

با همه فاصله ها باز دلم دنبال تو باشه..

دست من به آرزوها اگه با تو نرسیده

عوضش چشمای خیسم صد دفه خوابتو دیده

اگه هدیهای ندادی که بمونه یادگاری

عوضش خاطره هامو با خودت همیشه داری

اگه پاییزیه کوچه ٬ اگه برگا دیگه زردن

اما با بهار دوباره سبز و تازه بر میگردن

رنگ آسمون چشمات واسه من همیشه آبی

اگه حتی دیگه هرگز٬ به نگاه من نتابی

بین دستای من و تو اگه فاصله زیاده

دنبالت میگردم ٬ حتی با پای پیاده...



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 15 شهریور 1386-08:09 ق.ظ
نظرات() 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند٬ قاب عکس توست اما شیشه عمر من است... بوسه بر مویت زنم ٬ ترسم که تارش بشکند ٬ تار موی توست اما ریشه عمر من است...

نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 15 شهریور 1386-07:09 ق.ظ
نظرات() 

سه جمله زیبا...

۱)  اگر اولش به فکر آخرش نباشی٬ آخرش به فکر اولش می افتی...

۲)  لذتی که در فراغ هست در وصال نیست.چون در فراغ شوق وصال هست٬ اما در وصال بیم فراغ...

۳)  آغاز کسی باش که پایان تو باشد...



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 15 شهریور 1386-07:09 ق.ظ
نظرات() 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم...

وقتی به ساحل نگاه تو رسید٬٬ تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد...



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 15 شهریور 1386-07:09 ق.ظ
نظرات() 

من عشق را در تو٬ تو را در دل٬ دل را موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم. من غم را در سکوت٬ سکوت را در شب٬ شب را در بستر٬ و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم...

من بهار را به خاطر شکوفه هایش٬ زندگی را به خاطر زیباییهایش و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم.. من دنیا را به خاطر خدایش٬ خدایی که تو را برای من خلق کرد دوست دارم... و تو را...  دوست دارم   دوست دارم   دوست دارم...



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 15 شهریور 1386-07:09 ق.ظ
نظرات() 

گر‌‌یز و درد

                                             

رفتم٬ مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم ٬ که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم ٬مگو٬ مگو٬ که چرا رفت٬ ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت٬ چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم٬ که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم٬ که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

میخواستم که شعله شوم ٬ سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت٬ به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها٬ و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم...

                                                                                                               

نوشته شده توسط :کاترین
چهارشنبه 14 شهریور 1386-09:09 ق.ظ
نظرات() 

تولدی دیگر (فروغ فرخزاد)

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرارکنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستنهای ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم٬ آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

                              ٫٫٫٫٫٫٫٫

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: 

                                                                 «صبح بخیر»

رندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من٬ در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشق است

به بهانه های سادهُ خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناریها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه....

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من ٬
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

                              و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

« دستهایت را

دوست می دارم»

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد٬ می دانم٬ می دانم٬ می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز٬

با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب اورا

باد با خود برد...

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند...

                                          ٫٫٫٫٫٫٫٫

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گوذالی میریزد٬

                                                    مرواریدی صید نخواهد کرد..

من پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبی

می نوازد  آرام ٬ آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

           ٫٫٫٫٫٫٫٫



نوشته شده توسط :کاترین
دوشنبه 12 شهریور 1386-09:09 ق.ظ
نظرات() 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است... 



نوشته شده توسط :کاترین
دوشنبه 12 شهریور 1386-09:09 ق.ظ
نظرات() 

اولین باری که عاشقت شدم یادته؟..  من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم....

من به تو قول دادم که دیگه هیچ وقت سیب نخورم ٬  و تو هم قول دادی دور خودت

پیله نزنی. ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم...

تو هم از غصه دور خودت پیله بستی... حالا دومین باره که عاشقت شدم ٬ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل .تو پر زدی و رفتی و من موندم و سیبهایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده ... از هرچی سیبه متنفرم...



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 8 شهریور 1386-07:08 ق.ظ
نظرات() 

آن روز که دیدم روی  ماهت                            شدم  افزون از  روی  نگاهت

تو  تیر اندازی  و من نشانت                            زدی یک تیر به قلبم با نگاهت



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 8 شهریور 1386-07:08 ق.ظ
نظرات() 

تو در جان منی من غم ندارم                       تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد                     اگر عشقی تو سهم من جنون باد                     

تویی تو تنها تویی تو علت من                      تو بخشاینده بی منت من...



نوشته شده توسط :کاترین
چهارشنبه 7 شهریور 1386-11:08 ق.ظ
نظرات()