تبلیغات
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهانه است - مطالب دی 1386
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

پشت پنجره های بسته نا آشنای اتاق

آسمان بغض سرد سینه اش را در آغوش مرده شهر می گرید

و من واژه واژه نبودنت را را برای صفحه های خیس دفترم معنا می کنم

بی آنکه بدانم میان دستهای سرد من تا غرور خاکستری تو چند سنگریزه فاصله است...

و بی من چه کسی بغض نگاهت را می گرید

به آینه نگاه می کنم

التماس منجمد چشمهایم آنقدر تکراریست که اینبار آینه هم تعجب نمی کند

و نگاه سردش را بر می گرداند

و من با چشمانی پر اندوه عشق را در میان قبیله تنهایی می گریم

و دلتنگیم را پشت انتظار کهنه پنجره ها می نویسم

و سکوتم را بر گیسوی شب می بافم تا شاید باز هم نگاه تو را ببینم

و نامت را بر امتداد غروب غزل هایم احساس کنم

میان کوچه های قدیمی می گردم و صلیب به دست

در امتداد آخرین کوچه می ایستم

آیا باز هم باید برای آمدنت دعا کنم؟...



نوشته شده توسط :کاترین
جمعه 28 دی 1386-04:01 ق.ظ
نظرات() 

سلام...

خیلی وقته هیچی ننوشتم.

الانم که اومدم حالم اصلا خوب نیست. دلم خیلی گرفته. دلم می خواد داد بزنم.

نمی دونم دلم چی می خواد. نمی دونم با چی آروم میشم. نمی دونم باید حرفامو به کی بگم؟  تا حالا اینقدر تنها نبودم.

دلم تنگه.. دلم برای بابا تنگ شده. نمی تونم بگم چه احساسی دارمSmiley

دلم می خواست الان بابا زنده بود سرمو میذاشتم رو شونه هاش زار می زدم اونم دستشو می کشید توی موهام میگفت گریه نکن عزیزم...

کاش الان میتونستم حرف بزنم. دردمو بگم.  کاش میشد یکی دردمو می فهمید. کمکم می کرد.. خیلی حالم بده. نمی دونم چیکار کنم..

دلم می خوا داد بزنم . خودمو خالی کنم .

می دونی دلم چی می خواد؟؟ دلم می خواد برم شمال ٬ برم لب ساحل کنار دریا قدم بزنمو گریه کنم..

دلم واسه شمال لک زدهSmiley میدونی چند وقته نرفتم؟  کاش میشد برم البته نه تنها..

با رضا

  آرزومه

Smiley

  دارم می ترکم از غصه .. دارم می میم

تورو خدا به دادم برس

 

 



نوشته شده توسط :کاترین
سه شنبه 11 دی 1386-08:01 ق.ظ
نظرات() 

عصری است غریب و آسمان دلگیر است

افسوس برای دل سپردن دیر است 

هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت

عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است

 



نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 11 دی 1386-07:01 ق.ظ
نظرات() 

نامه

           نوشته شده توسط کتی ارسال توسط رضا

در این حریم سرگردانی که هیچ کس مرا به خود نمی خواند،  با این حنجره ی زخمی چقدر تنهایم... می ترسم کنار نفسهای گرم پنجره صدای آه شکسته ام خاکستر سیاه ماه را روی شیروانی شبم پهن کند. می ترسم اشکهایم در جیبم آتش بگیرد و گناه دستهای تو تمام شعرهایم را پاک کند...می ترسم آئینه میخکوب شده بر دیوار هرچه را دیده از یاد ببرد و دیگر هیچکس مرا در چشمان تو امتداد ندهد. می ترسم هیچکس نگوید تکلیف این قلب ساده و حرفهای ناگفته چیست...
تو را دوست دارم بی آنکه دلیل قانع کننده ای داشته باشم. کاش پیش از آنکه آئینه ی باورم مرا خنجر زند و من از گذرگاه تنگ تردید پامال غرورم را نظاره کنم، عشق را میان خاطراتت دفن  کرده بودم... کاش کسی برایت گفته بود وقتی در حریم حوالی یاسها می وزی، مراقب حال شاپرکها باش، کاش می دانستی روزها، تمام روزها، پاره های دیگر آن شبی هستند که من تو را گم کردم... و از آن شب تمام یکشنبه هایم بارانی شد. و مترسک گریان باغ رویای تو در هیاهوی کلاغهای سیاه تنفر جان داد، تا گندمهای دشت عشقت تا خورشید قد بکشند. کاش می دانستی که چقدر خندیدم وقتی تو هم مثل تمام این آدمکهای مقوایی واژه سیاه نیرنگ را در گوشهایم که نمی خواستند بشنوند زمزمه کردی و وقتی خنده ام را بلعیدم چقدر طعم گریه داشت... کاش می دانستی چقدر دلگیرم...
 بیهوده سعی می کنم خودم را فریب دهم که شاید تقدیر این بود ، و قانع کنم خودم را به قیمت بودن.. بی آنکه بدانم تا کی باید این بها را بپردازم؟؟ فکر می کنم به لحظه های غریبی که نمی دانم از کدام سو  وزیدند که آسمان هم خبر نداشت و ناگهان هایی که آمدند و مرا تا فراموشی های ذهنت بردند و در ذهن تو از من تنها رد پایی ماند که آنهم در غبار نگاه غروب مهو شد و دیگر هیچکس آفتاب را روی پیراهن تو گلدوزی نکردو به احترام اشکهای دلت واژه های سرگردان را در میان سینه سفید کاغذ به بازی نگرفت... هراس از این پس بی تو بودن را در جیبهایم می گذارم و چون نگاه خسته ای فرو می ریزم در ازدهام خاطره هایت... بی تو چه کنم؟؟
 صدای سمفونی باد پیامی از رفاقت آن روزهای صمیمی است که حرفهای تو از دل بر می خاست و خنده هایت عطر صداقت باران داشت . وقتی به مهمانی دستهایم آمدی زمان در کشاکش بی حوصلگی حاصلی جز بیهودگی نداشت. اما تو تمام راه را پیاده رفتی و چقدر شبیه خودت بودی و من همانقدر ترسیده گام در ابتدای راه نهادم که کبوتری نوبال نفسهای گم شده ی باد.. و چه کودکانه تصور می کردم پشت دیوارهای خاک گرفته صدایت ، دروغ واژه بی رنگی است که می توان آنرا از میان شناسنامه ات خط زد و راستی چقدر زیبا بود وقتی فکر می کردم که تمام آسمان را در دستهایم دارم وقتی که صمیمانه دوستت می دارم و به اشتباه گمان می کردم که تو با من از یک قبیله ای و دستهایت حجاب فاصله را بر میدارد ...
خسته ام. میان موجهای آبی آب خودم را می بینم ، طرحی غریب و بیگانه که رها شده در نهایت دلتنگی . اینبار هم حرفی برای گفتن ندارم .
 ستاره ها را می شمارم تا ماه بخوابد . چشمم به قاب عکسهای گذشته می افتد  که بی خیال کنج طاقچه خمیازه می کشند. چقدر دلم برایت تنگ می شود... بازهم در فضای سنگین و خفه ی اتاق بر سر تنهایی خاطراتم دست می کشم و ورق های چروکیده ی گذشته را در چشمانم غرق می کنم. سایه روشنهای خاطراتت که روی حافظه رنگی دفترم جا خوش کرده اشکهایم را می بلعد و من دوست دارم بدانم چگونه دستهایت لبخند آفتاب را دروغ نوشت و چشمهایت برای گریستن شانه های غروب را التماس کرد . می گریزم مانند کولیان آواره ، و قاب لبخندم را به بغض ستاره های سوخته می بخشم .. می دانم بیهوده می سرایم  حسرت چشمانی که احساسم را  لگدمال کرد و بی هیچ وحشتی سایه اش را جمع کرد و روی خط سرنوشت به راه افتاد ...
دردی تلخ، احساسی گنگ را در دلم بیدار می کند و من ناباورانه غروب تو را روی تمام دیوارها می نویسم . درختهای ساکت کوچه را نگاه می کنم و خودم را که چقدر در میان مردم جهان اضافی ام ... می دانم که تو بی گناهی و گناه، تنها ساده بودن من است . می دانم روزی می روی... در یک بعدازظهر اخمو، یا یک صبح مه آلود ، یا شبی که باد ، ماه را چون لکه ای سفید از لباس خواب خدا می دزدد و بر سینه سیاه آسمان سنجاق می کند و فراموش می کنی در میان عشقهای آهنینی که بوی زنگ می دهند ، دختری را که تنهاتر از ماه زیست....
می دانی که؟ دارند خوابهای ندیده را به قامت شبهای من می برند. اما هنوز روی پلکان سیمانی حافظه ام فراموشی را معماری نکرده اند. شاید نبینمت.. شاید که نه، دیگر نمی بینمت . اما کاش روزی بفهمی
خداحافظی چقدر مشکل بود...



نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 10 دی 1386-07:12 ق.ظ
نظرات()