نوشته شده توسط:رضا
الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست . شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ ....الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ چرا صدایتان نمی رسد... کمی بلند تر ...صدای من چطور؟ ...خوب و صاف و واضح و رساست؟... اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوی خود تا که سب
در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها اوایست که مرا می خواند
تاریکم کن ، تاریک تاریک ، شب اندامت را در من ریز دستم را ببین ، راه زندگی ام در تو خاموش می شود راهی در تهی ، سفری به تاریکی
نوشته شده توسط:رضا
وقتی که رفت و منو از یاد برد هرچی که داشتم همرو باد برد
تو کنج اوظلت خودم نشستم هرچی که آینه بود زدم شکستم
زخم زبونارو به جون خریدم از همه حتی از خودم بریدم
چه عشق ناروایی چه درد بی دوایی
چه زخم نا تمومی چه سرنوشت شومی
با توام ای که آبرومو بردی کشتی منو اما خودت نمردی
مثل یه کابوس اومدیو رفتی آتیش به زندگیم زدیو رفتی
رفتیو من موندمو خاکسترم بلای تو کاشکی میومد سرم
مثل یه کابوس اومدیو رفتی آتیش به زندگیم زدیو رفتی
وقتی که رفت و منو از یاد برد هرچی که داشتم همرو باد برد
تو کنج اوظلت خودم نشستم هرچی که آینه بود زدم شکستم
زخم زبونارو به جون خریدم از همه حتی از خودم بریدم
چه عشق ناروایی چه درد بی دوایی
چه زخم نا تمومی چه سرنوشت شومی
با توام ای که آبرومو بردی کشتی منو اما خودت نمردی
مثل یه کابوس اومدیو رفتی آتیش به زندگیم زدیو رفتی
رفتیو من موندمو خاکسترم بلای تو کاشکی میومد سرم
مثل یه کابوس اومدیو رفتی آتیش به زندگیم زدیو رفتی

نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:رضا
خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا گفت وقت من بی نهایت است...
پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ،
خدا پاسخ داد : کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند ،
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ،
و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفتهشان را باز جویند ،
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند،
بنا براین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ،
اینکه آنها به گونه ای رفتار می کنند که گویی هرگز نمی میرند ،
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند ،
و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای رندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت :بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ،
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ،
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ،
بیاموزد که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند ،
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ،
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ،
من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم ،
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ،
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ((همیشه))
نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:رضا
خواستم هدیه ای برایت بفرستم گل گفت : مرا
بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم گفتم :
اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم
دشمنانش فرو روم ، گفتم : او آنقدر مهربان است كه
دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را
شاد سازم، گفتم : نه او خوش صداست ناگهان صدای
قلبم به گوشم رسید؛ صدای تاپ تاپ قلبم بود كه
می گفت مرا بفرست تادوستش بدارم

نوع مطلب :تقدیم به تنها عشقم ... ،
نوشته شده توسط:رضا
فردا قرار منو تو از هم دیگه جدا بشیم فردا قرار همدم گریه بی صدا بشیم
تو کوچه های بی کسی نیستیو پرسه می زنم آی آدما نگاه کنید غریب شهرتون منم
یادش بخیر منو تو یه قلب پاکو بی غرور حالا چی شدعوض شدی دلت کجاس سنگ صبور
کی می خواد فردا تورو از من بگیره کاش خونش ویرون بشه آتیش بگیره
ما باید فردارو از دنیا بگیریم ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم
ما باید قدر این روزارو بدونیم وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم
خدا شاید این عشقی که من می گمو تو نشناسی نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم
راستی
یادم نره بهت بگم عزیزترین کسم اونه خودم مهم نیست اما اون نذار که تنها بمونه
بمیرم واسه دلش گریه چقدر بهش میاد وقتی که حرسش می گیره میگه از من بدش میاد
اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت همین دیوونه بازیاش از اول چشممو گرفت
حالا که دیگه مجبوریم باهم دیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم
یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم
با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده
کی می خواد فردا تورو از من بگیره کاش خونش ویرون بشه آتیش بگیره
عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه
ای خدا حتی اگه دوسم نداره تو می تونی نذاری تنهام بذاره

نوع مطلب :حرفای دلم برای رضا... ،
نوشته شده توسط:کاترین
گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایههایی غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمیخواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و اینها پیش از قصهی لبخند تو بود.
جای خلوتی بود. وسطٍ نیستی. گفتی: "هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: "نیستی." باز گفتی: "هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم: "هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی: "غلطی." و این هنوز پیش از قصهی دستهای تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق میبارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسهی سینهام را آتش میزد. و من ذوب میشدم و پروانهها نه، فرشتهها حیرت میکردند و این وقتی بود که هنوز دستهات انگشتانام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشمهاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلاش میخواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دستهات هجوم آوردی تا دستهام را فتح کردی. انگشتانات بر شانهی انگشتانام تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانههای عاشقانه میسرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونام فریاد میکشید. چیزی شعلهور میشد. شرارههای عشق میسوزاند و خاکستر میکرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی: "حال چه گونه است؟" گفتم: "تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی: "تو همچنان غلطی." و این هنوز پیش از قصهی نگاه تو بود.
فرشتهای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخنهایم را با انگشتانات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی: "برخیز!" گفتم: "نمی توانم." بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشکهایم را از گونههایم ستردی. فرشته پیشتر آمده بود. من گویی در چیزی فرو میرفتم. گفتم: "این چیست؟" گفتی: "اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهاش از التهابِ عشق من سوخت. گفتی: "حال چهگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشتهای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی: "چنین کنند با عاشقان...
دوست دارم باور کن.

نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:کاترین

نوع مطلب :آخرین مطلب٬ آخرین صحبت ٬ آخرین نفس٬ نمیدونم شایدم خداحافظ برای همیشه. ،
نوشته شده توسط:کاترین
هوس تنهایی كرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را كه دائم بگوید: "دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم." و من با صدایش در خودم غرق شوم و بغض كنم و آرام گریه كنم تا كلافه شوم و بگویم: "بس است دیگر! بگو دوستت ندارم، بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!" و او با بغض بگوید:"دوستت ندارم، ازت متنفرم، برو گم شو! " و من با شنیدن آنها سبك شوم و بخندم و كیف كنم تا كرخ شوم و دوباره هوس كنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرك بكشدو آهسته بگوید:"هرچه گفتم دروغ بود.دوستت دارم،دوستت دارم." و من دوباره سنگین شومو كیف كنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع شود و من التماسش كنم كه بگوید دوستت ندارم و او بگوید:"چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم.بس كه عاشقت هستم می گویم ازت متنفرم تا بخندی." وبعدبپرسد:"حالا راضی شدی؟سبك شدی؟" و من بگویم:"نه. رفتنت،آمدنت،خنده ات،گریه ات،آشتی ات،قهرت،عشقت،نفرتت،دوری ات،نزدیكی ات،وصالت،فراغت،صدایت،سكوتت،یادت،فراموشی ات،مهرت،كینه ات،خواندنت،نخواندنت،و اصلا" بودنت و نبودنت سنگین است،سنگین است،سنگین است... بگویم:"اتفاق تو از همان اول نباید می افتادو حالا كه افتاده است دیگر نمی توان آن را پاك كرد یا فراموش كرد... اما..اما « شاید پاك كنی باشد تا مرا برای همیشه پاك كند... »



نوع مطلب :عمومی ،
نوشته شده توسط:کاترین
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...

نوع مطلب :پدرم تو نرفتی..تو هنوز اینجایی... ،
نوشته شده توسط:کاترین
سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب سه سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"میروم، میآیی؟"
گفتم:"بمان، میآیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی...
گفتی:"نمان در این غربت"
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به ۳ عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
پدر جان..
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده میشوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد كه باز هم ساعت، زنگ سه را بنوازد دنگ دنگ دنگ، در ۲۸ اسفند و من بلرزم و تمام...
خیلی دلم براش تنگ شده واسه اینکه یه لحظه ببینمش حاضرم هرکاری بکنم. یه لحظه بغلش کنم .توروخدا دعا کنین زودتر برم پیشش. برام دعا کنین خدا زودتر منو ببره پیش بابائیم
دیگه طاقت دوریشو ندارم . الان ۳ سال از روز رفتنش میگذره ولی هنوز به نبودش عادت نکردم هنوز باور نمی کنم که رفته. هر وقت صدای درو میشنوم فکر می کنم باباست ولی وقتی میام بیرون از اتاق و میبینم متدرمه یا برادرم یا... تازه یادم میاد که بابا مارو تنها گذاشته دیگه پیش ما نیست
اون وقته که یه نگاه به عکسش میندازم و همون بغض قدیمی سنگین میشینه تو سینه م ولی نمی توم گریه کنم ... توروخدا برام دعا کنین امشب به خوابم بیاد ..خیلی دلم هواشو کرده. میدونم از دستم ناراحته. ولی اینم می دونم که منو می بخشه
توروخدا برام دعا کنین .. دیگه طاقت ندارم. دلم تورو می خواد بابائی...

بابا منو تنها نذار
با این وجود بی قرار
ماند ز تو گر بروی
طفل یتیمی یادگار
تا من نگریم زار زار
بابا بیا بابا بیا
*
بازنده گشتم در قمار
بودم گر از بازی كنار
در حیرت و اندیشه ام
از دست كار روزگار
خواهم تو را دیوانه وار
بابا بیا بابا بیا
**
بابا چه سخته زندگی
دور از تو وآغوش تو
بوی تو را دارد هنوز
این آخرین تنپوش تو
بهشتم بود رو دوش تو
بابا بیا بابا بیا
***
از یاد خود بردی مگر
سیما ی معصوم مرا
رفتی ولی جایت هنوز
خالی بود در این سرا
یاد آور این دردانه را
بابا بیا بابا بیا
****
بابا نمی دانی چه ها
از دوری تو می كشم
دستی دگر نمی كند
با گرمیش نوازشم
این گشته تنها خواهشم
بابا بیا بابا بیا
*****
بابا چه ها كردی كه من
تنها تو را خواهم ز جان
برگرد و شادم كن دگر
تا زنده ام پیشم بمان
قدر وفا ی من بدان
بابا بیا بابا بیا
******
ایكاش در خانه ما
روح تو بود و جسم تو
پیچیده افسوس این زمان
تنها طنین اسم تو
این بود راه و رسم تو ؟
بابا بیا بابا بیا
چاوشی شنبه 14 دی 1387
سه شنبه 2 مهر 1387
سه شنبه 2 مهر 1387
سه شنبه 26 شهریور 1387
دوشنبه 25 شهریور 1387
خداحافظ یکشنبه 24 شهریور 1387
جمعه 4 مرداد 1387
پنجشنبه 27 تیر 1387
یکشنبه 23 تیر 1387
پنجشنبه 6 تیر 1387
چهارشنبه 5 تیر 1387
دوشنبه 3 تیر 1387
دوشنبه 3 تیر 1387
دوشنبه 3 تیر 1387
لیست آخرین پستها
تبلیغات
