تبلیغات
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهانه است
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

the end

شنیدم اون غریبه قدر تورو نمیدونه !!!

غریبه...

تو رو خدا عشقمو اذیت نکنی...

قول مردونه بده بهش خیانت نکنی...

قول بده چشای اون هیچ موقع اشکو نبینه...

قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نمونه...

 

غریبه... غریبه...!!!

بگو که عاشقشی همیشه اونو دوست داری...

حالا که یار توه هیچی براش کم نزاری...

 

غریبه یادت باشه واسه من غریبه ای

ولی واسه اون یار تازه ای...



نوشته شده توسط :رضا
شنبه 9 اردیبهشت 1391-05:49 ق.ظ
نظرات() 

خدا

الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست . شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟ ....الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟ چرا صدایتان نمی رسد... کمی بلند تر ...صدای من چطور؟ ...خوب و صاف و واضح و رساست؟... اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوی خود تا که سب
 در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها اوایست که مرا می خواند
 تاریکم کن ، تاریک تاریک ، شب اندامت را در من ریز دستم را ببین ، راه زندگی ام در تو خاموش می شود راهی در تهی ، سفری به تاریکی


نوشته شده توسط :رضا
شنبه 2 مهر 1390-07:00 ب.ظ
نظرات() 

چاوشی

وقتی که رفت و منو از یاد برد          هرچی که داشتم همرو باد برد

تو کنج اوظلت خودم نشستم          هرچی که آینه بود زدم شکستم

زخم زبونارو به جون خریدم          از همه حتی از خودم بریدم

چه عشق ناروایی                    چه درد بی دوایی

چه زخم نا تمومی                    چه سرنوشت شومی

با توام ای که آبرومو بردی          کشتی منو اما خودت نمردی

مثل یه کابوس اومدیو رفتی          آتیش به زندگیم زدیو رفتی

رفتیو من موندمو خاکسترم          بلای تو کاشکی میومد سرم

مثل یه کابوس اومدیو رفتی          آتیش به زندگیم زدیو رفتی

 

 

وقتی که رفت و منو از یاد برد         هرچی که داشتم همرو باد برد

تو کنج اوظلت خودم نشستم        هرچی که آینه بود زدم شکستم

زخم زبونارو به جون خریدم          از همه حتی از خودم بریدم

چه عشق ناروایی                      چه درد بی دوایی

چه زخم نا تمومی                 چه سرنوشت شومی

با توام ای که آبرومو بردی          کشتی منو اما خودت نمردی

مثل یه کابوس اومدیو رفتی          آتیش به زندگیم زدیو رفتی

رفتیو من موندمو خاکسترم          بلای تو کاشکی میومد سرم

مثل یه کابوس اومدیو رفتی          آتیش به زندگیم زدیو رفتی

 

 

 

 



نوشته شده توسط :رضا
شنبه 14 دی 1387-07:23 ب.ظ
نظرات() 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم ،
خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخ گفتم اگر وقت دارید
خدا گفت وقت من بی نهایت است...
پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ،
خدا پاسخ داد : کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند ،
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ،
و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفتهشان را باز جویند ،
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند،
بنا براین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ،
اینکه آنها به گونه ای رفتار می کنند که گویی هرگز نمی میرند ،
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند ،
و من دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای رندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت :بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ،
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ،
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد که زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ،
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ،
بیاموزد که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند ،
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند ،
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ،
من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم ،
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ،
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ((همیشه))


نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 2 مهر 1387-03:09 ق.ظ
نظرات() 

کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی

به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی

به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت
 
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر
 
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست .
 


نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 2 مهر 1387-03:09 ق.ظ
نظرات() 

خواستم هدیه ای برایت بفرستم گل گفت : مرا

بفرست تا با عطرخود او را شاد سازم گفتم :

اوخودش گل است خار گفت : مرابفرست تا به چشم

دشمنانش فرو روم ، گفتم : او آنقدر مهربان است كه

دشمن ندارد؛ بلبل گفت : مرا بفرست تا با آوازم او را

شاد سازم، گفتم : نه او خوش صداست ناگهان صدای

 قلبم به گوشم رسید؛ صدای تاپ تاپ قلبم بود كه

 می گفت مرا بفرست تادوستش بدارم



نوشته شده توسط :رضا
سه شنبه 26 شهریور 1387-06:09 ق.ظ
نظرات() 

دختر:خوشگلم
پسر:نه
دختر:دوستم داری
پسر:نه
دختر :اگه بمیرم برام گریه نمی کنی
پسر:نچ
دختر اشک تو چشماش جمع شدو پسر
بغلش کردوگفت:تو خوشگل نیستی
زیباترینی...دوستت ندارم عاشقتم
اگه بمیری برات گریه نمی کنم...منم میمیرم....


نوشته شده توسط :رضا
دوشنبه 25 شهریور 1387-10:09 ق.ظ
نظرات() 

خداحافظ

فردا قرار منو تو    از هم دیگه جدا بشیم    فردا قرار همدم    گریه بی صدا بشیم

تو کوچه های بی کسی    نیستیو پرسه می زنم    آی آدما نگاه کنید    غریب شهرتون منم

یادش بخیر منو تو    یه قلب پاکو بی غرور    حالا چی شدعوض شدی    دلت کجاس سنگ صبور

کی می خواد فردا تورو از من بگیره    کاش خونش ویرون بشه آتیش بگیره

ما باید فردارو از دنیا بگیریم    ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم

ما باید قدر این روزارو بدونیم       وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم

خدا شاید این عشقی که من می گمو تو نشناسی        نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم

راستی

یادم نره بهت بگم   عزیزترین کسم اونه   خودم مهم نیست اما اون   نذار که تنها بمونه

بمیرم واسه دلش    گریه چقدر بهش میاد    وقتی که حرسش می گیره    میگه از من بدش میاد

اما وقتی آروم میشه    میبینه من بغضم گرفت    همین دیوونه بازیاش    از اول چشممو گرفت

حالا که دیگه مجبوریم     باهم دیگه وداع کنیم      بیا به یاد اون روزا      همدیگرو دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت   خدا نذاشت جدا بشیم    ای وای داره فردا میاد    باید دست به دعا بشیم

با قلب پاکت از خدا     بخواه منو صبرم بده     هنوز نرفتی از پیشم      دوریت داره زجرم میده

کی می خواد فردا تورو از من بگیره    کاش خونش ویرون بشه آتیش بگیره

 عزیزم یادت نره دنیا دو روزه          نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه

           ای خدا حتی اگه دوسم نداره    تو می تونی نذاری تنهام بذاره




نوشته شده توسط :رضا
یکشنبه 24 شهریور 1387-06:09 ق.ظ
نظرات() 

 

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه‌هایی غریب می‌آمد از جنس دل‌تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی‌خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و این‌ها پیش از قصه‌ی لبخند تو بود.

   جای خلوتی بود. وسطٍ نیستی. گفتی: "هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: "نیستی." باز گفتی: "هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل‌ام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم: "هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی: "غلطی." و این هنوز پیش از قصه‌ی دست‌های تو بود. 

  وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می‌بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه‌ی سینه‌ام را آتش می‌زد. و من ذوب می‌شدم و پروانه‌ها نه، فرشته‌ها حیرت می‌کردند و این وقتی بود که هنوز دست‌هات انگشتان‌ام را نبوییده بودند. 

    یک شب که ماه بدر بود و چشم‌هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل‌اش می‌خواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست‌هات هجوم آوردی تا دست‌هام را فتح کردی. انگشتان‌ات بر شانه‌ی انگشتان‌ام تکیه زدند و در آغوش آن‌ها غنودند. تو ترانه‌های عاشقانه می‌سرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون‌ام فریاد می‌کشید. چیزی شعله‌ور می‌شد. شراره‌های عشق می‌سوزاند و خاکستر می‌کرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی: "حال چه گونه است؟" گفتم: "تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی: "تو هم‌چنان غلطی." و این هنوز پیش از قصه‌ی نگاه تو بود.

  فرشته‌ای پر کشید تا نزدیک‌تر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخن‌هایم را با انگشتان‌ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی: "برخیز!" گفتم: "نمی توانم." بعد ناگهان چشم‌هایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود. بعد تو اشک‌هایم را از گونه‌هایم ستردی. فرشته پیش‌تر آمده بود. من گویی در چیزی فرو می‌رفتم. گفتم: "این چیست؟" گفتی: "اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال‌هاش از التهابِ عشق من سوخت. گفتی: "حال چه‌گونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشته‌ای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی: "چنین کنند با عاشقان...

دوست دارم باور کن.

 



نوشته شده توسط :کاترین
جمعه 4 مرداد 1387-08:07 ق.ظ
نظرات() 

هنوز هم به یاد چشمانت چشم به راهت نشسته ام و به این جاده ی بی انتها چشم دوخته ام
هنوز هم دل با بی قراری به من می گوید که تو خواهی آمد
هنوز هم این امید باطل مرا به زندگی وا می دارد که روزی دوباره نگاهت را خواهم دید
هنوز هم آخرین نگاهت را به خاطر دارم که چگونه در پیچ جاده از دیدگانم محو شد
هنوز هم به خاطر دارم لحظه های در آغوش کشیدنت را که شیرینیه لبانت را همچون نوش به کام من می ریختی
هنوز هم خاطراتت را به دیوار دل زده ام تا در حصار خاطراتت زندانی شوم چرا که پرنده ی بی بال و پر دل من عاشق قفس گشته است
هنوز هم آسمان هر شب شاهد غزل های غم انگیز دل من است
هنوز هم نسیم غصه ی تنهایی ام را به گوش درختان می خواند
هنوز هم کودک دل برای شنیدن لالایی هایت بی قراری می کند
هنوز هم قلب بی چاره با تمام وجود نامت را فریاد می زند
هنوز هم دست من در شعر هایش واژه ی دوستت دارم را تکرار می کند ... هنوز هم...

             



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 27 تیر 1387-05:07 ق.ظ
نظرات() 

 

هوس تنهایی كرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را كه دائم بگوید: "دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم." و من با صدایش در خودم غرق شوم و بغض كنم و آرام گریه كنم تا كلافه شوم و بگویم: "بس است دیگر! بگو دوستت ندارم، بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!" و او با بغض بگوید:"دوستت ندارم، ازت متنفرم، برو گم شو! " و من با شنیدن آنها سبك شوم و بخندم و كیف كنم تا كرخ شوم و دوباره هوس كنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرك بكشدو آهسته بگوید:"هرچه گفتم دروغ بود.دوستت دارم،دوستت دارم." و من دوباره سنگین شومو كیف كنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع شود و من التماسش كنم كه بگوید دوستت ندارم و او بگوید:"چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم.بس كه عاشقت هستم می گویم ازت متنفرم تا بخندی." وبعدبپرسد:"حالا راضی شدی؟سبك شدی؟" و من بگویم:"نه. رفتنت،آمدنت،خنده ات،گریه ات،آشتی ات،قهرت،عشقت،نفرتت،دوری ات،نزدیكی ات،وصالت،فراغت،صدایت،سكوتت،یادت،فراموشی ات،مهرت،كینه ات،خواندنت،نخواندنت،و اصلا" بودنت و نبودنت سنگین است،سنگین است،سنگین است... بگویم:"اتفاق تو از همان اول نباید می افتادو حالا كه افتاده است دیگر نمی توان آن را پاك كرد یا فراموش كرد... اما..اما « شاید پاك كنی باشد تا مرا برای همیشه پاك كند... »

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط :کاترین
یکشنبه 23 تیر 1387-09:07 ق.ظ
نظرات() 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر كن!

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشك در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید كه از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم...

 

 

 



نوشته شده توسط :کاترین
پنجشنبه 6 تیر 1387-10:06 ق.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :13
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...